مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
280
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
باد كه پدر تو نيست ، مگر علاء الدين . و لكن اى فرزند ، بنزد مادرت رفته ، نام پدر ازو جويان شو . اصلان بنزد مادر رفته ، از نام پدر جويان شد . ياسمين گفت : پدر تو امير خالد والى است . اصلان بمادر گفت : پدر من نيست ، مگر علاء الدين . پس مادر بگريست و گفت : اى فرزند ، ترا كه آگاه كرد ؟ اصلان گفت : احمد دنف مرا آگاهانيد . پس حكايت را ياسمين از آغاز تا انجام باصلان بگفت و گفت : اى فرزند ، حق آشكار شد و باطل پوشيده گرديد . بدان كه پدر تو علاء الدين ابو الشامات است . امير خالد والى ، ترا پرورش داده و ترا فرزند خود گرفته . پس اى فرزند ، اگر با احمد دنف ملاقات كنى ، به او بگو كه اى پدر ، ترا به خدا سوگند مىدهم كه خون پدر مرا از قاتل او بگير . پس اصلان از نزد مادر بدر آمده ، برفت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب دويست و شصت و پنجم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، اصلان از نزد مادر بدرآمده ، برفت تا پيش احمد دنف برسيد و دست او را ببوسيد . احمد دنف گفت : اى اصلان ، ترا چه مىشود ؟ اصلان گفت كه : من تحقيق كردم و شناختم كه پدر من علاء الدين ابو الشاماتست و همىخواهم كه خون پدر من از كشندهء او بگيرى . احمد گفت : كشندهء او كيست ؟ اصلان گفت : او را احمد قماقم السراق كشته است . احمد دنف گفت : تو از كجا دانستى كه او را احمد قماقم السراق كشته ؟ اصلان گفت : مصباح زرّين گوهرآويز را كه از جمله متاعهاى خليفه بود ، در نزد او ديدم و به او گفتم كه اين را به من ده ، به من داد و گفت در سر اين مصباح ، جانها رفته و با من حكايتها كرد كه متاعهاى خليفه را دزديده ، بخانهء پدر من برده . پس احمد دنف باصلان گفت : چون مىبينى كه امير خالد والى ، لباس جنگ همىپوشد ، به او بگو مرا نيز لباس جنگ بپوشان . پس وقتى كه با او بيرون شوى و دليرى خود بخليفه بنمائى ، خليفه